زندگی ، دفتری از خاطره هاست ...
یک نفر ، در دل شب ...
یک نفر ، در دل خاک ...
یک نفر ، همدم خوشبختی هاست ...
یک نفر ، همسفر سختی هاست ...
چشم تا باز کنیم ، عمرمان می گذرد ...
ما همه همسفریم ...
می نویسم از تو که آغوش ذهنم بی خاطره ی چشمانت هیچ است ...
از تو که نوازش خیالت در بستر تنهایی ام همچون حرکت سنجاقک ، روی بستر رودخانه است ...
وقتی کنار منی ، تمام رنگ ها ، تمام صداها ، تمام عطرها ، به فراموشی دل می سپارند ...
و آنوقت ...
« من می مانم و گندمزار خیال تو ... »
دست در دست عشق ، پا به پای ثانیه ها ، به سادگی تمام سادگی هایم ، برای همنفس شدن با بودنت ، همبازی خیال شدم ...
دیدی انتهای قصه ی با تو بودنم چه شد ؟!
دلم دل به غصه سپرد و چشمانم عاشق انتظار گشت ...
« تو که نیاموخته بودی چگونه دوست بداری ، پس چرا همبازی دلم شدی ؟! »
طعنه بر طوفان مزن ؛ ایراد بر دریا مگیر ؛ عاشق ساحل شدن ، موج را دیوانه کرد ...
***************
آنگاه که واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی ، سواد نداشتم ؛ اما ... اما به دستانت اعتماد داشتم ...
( این پست قابلیت به روز رسانی دارد )
مثل گلها ... ،
زیبا ، با وفا ، و پر احساس باشیم ...
مثل باران ... ،
پاک ، زلال ، و با طراوت باشیم ...
مثل آفتاب ،
پر حرارت ، پر نور ، و دل فریب باشیم ...
و مثل دریا ... ،
بی کران ، پر تلاطم و گاهی نیز آرام باشیم ...
گفتمش دل می خری ؟ پرسید چند ؟؟!
گفتمش دل مال تو ... تنها بخند
خنده کرد و دل ز دستانم ربود
تا که باز آمدم ، او رفته بود
دل ز دستش روی خاک افتاده بود
جای پایش روی دل ، جا مانده بود ...
خواستی قسمت کنم با تو ، تنهایی ام را ...
مشتی از تنهایی ام برداشتی ...
اما ...
اما خیلی زود لبریز شد از کاسه ی دلت !
« آری ... تنهایی من ، به وسعت تمام اقیانوس های دنیاست ... »
نمی دانم که دانست او دلیل گریه هایم را ؟!
نمی دانم که حس کرد او حضورش در سکوتم را ؟!
و می دانم که می دانست ز عاشق بودنش مستم ...
وجود ساده اش بوده ، که من اینگونه دل بستم ...
زندگی ... ، یک معادله است ؛ آن را موازنه کن !
زندگی ... ، یک معما است ؛ آن را حل کن !
زندگی ... ، یک تجربه است ؛ آن را مرور کن !
زندگی ... ، یک مبارزه است ؛ آن را قبول کن !
خورشید را ناعادلانه تقسیم کرده اند ، بین من و تو ...
" ت ن ه ا " یی اش سهم من است ...
و گرمایش سهم تو ...